دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری ...نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
می خوام دوباره شروع کنم بهم خوشامد نمی گین؟
دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود.
او بزرگ شد. مثل تمام دختركهايي كه بزرگ مي شوند، آرزوهاي بزرگ داشت. اما آرزوهايش با آرزوهاي دختركهاي ديگر متفاوت بود. آرزوهايش براي خودش قشنگ و براي ديگران جالب بود.
در يكي از شبهاي گرم تابستان كه دخترك در خانه تنها بود، بادبادكي رنگارنگ و كاغذي به پنجره اتاقش خورد و افتاد. دخترك بيرون پريد، بدون اينكه فكر كند چه بود كه به شيشه كوبيد، خم شد، بادبادك كاغذي را برداشت و به آن لبخند زد. او را به خانه برد. بادبادك در خانه دخترك ماند و او كم كم عاشق بادبادك شد. چيزي كه دخترك هيچ وقت فكرش را نمي كرد. دخترك و بادبادك بهترين روزها را با هم گذراندند، بهترين لحظه ها را. در روزهاي گرم تابستان و روزهاي سرد زمستان. روزها گذشت و آنها هر روز بيشتر از روز پيش عاشق هم مي شدند. روزها گذشت و يك سال به پايان رسيد. بادبادك كمتر حرف مي زد و دل دخترك مي لرزيد. آخر بادبادك به پرواز عادت داشت و مدتها بود كه پرواز نكرده بود. دلش براي پرواز تنگ بود. يك روز هر دو روي پشت بام رفتند. دخترك از رفتار بادبادك تعجب كرد. بادبادك گفت: ديگر وقت آن است كه بريم. دخترك تعجب كرد و گفت: پرواز؟! بادبادك گفت: بايد بپريم. ديگر وقت رفتن است. دخترك اما بال نداشت كه بپرد. اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: من كه بال ندارم. تو هم بمان. من نمي توانم پرواز كنم.
بادبادك انگار نمي شنيد و شايد نمي ديد كه دخترك بال براي پريدن ندارد و چرا؟ بادبادك پريد و از بالاي آسمان اشاره كرد كه دخترك هم بپرد. دخترك دلش براي بادبادك مي لرزيد، ولي ... ولي پريد. پريدن بدون بال و لحظه اي بعد سقوط از بام و دخترك در كف زمين. چشمان دخترك به بادبادك نگاه مي كردند و ديگر حركت نكردند و ماندند براي هميشه. بادبادك پايين آمد و ديد كه دخترك براي هميشه چشمانش بسته شده است و تازه اينجا بود كه بادبادك فهميد دخترك بال نداشته است.
دلم از خیلی روزابا کسی نیست...
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست..
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پر پره دستای خار و خسی نیست ..
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست...
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به توی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمیبره.....
ماهی از پا شوره بیرون افتاده ...
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون ...
گذر گرگ بیابون افتاده
دلم از خیلی روزا با کسی نیست ...
دستهایم را باز می کنم.می چرخم.می چرخم.می چرخم...می افتم.بلند می شوم.دستم را به دیوار می گیرم.موزاییک شکسته زودتر از خودش به چشمم می آید.تکان می خورد.همه چیز همه چیز.می رود و برمی گردد.کف اتاق را می گویم.
مشت می زنم به دیوارها ،پایم به تخت گیر می کند و می افتم دوباره!دلم می خواهد راه بروم.حتی اگر دوازده متر باشد،اما راه می روم باز هم می چرخم،بگذار بیفتم،محرومم کرده اند از همه چیز!از چرخیدن و مشت زدن که محرومم نکرده اند!مشت می زنم به دیوارها!دیوارها!دیوارها!پایم گیر می کند به شکستگی موزاییک و می افتم.بلند می شوم.می چرخم دور اتاق و دست می گیرم به دیوارها.سه متر!چهار متر! راه می روم دوازده متر.شاید هم کمتر! از روی تخت که نمی روم.می نشینم.هنوز همه جا می چرخد.دست می کشم به موزاییک ها که سالهاست پاهایشان را هم بسته اند.آنها چه جرمی کرده اند؟من چه جرمی؟فریاد می زنم!فریاد می زنم!به چه جرمی؟به چه جرمی؟
موهای بلندم را تراشیده اند.دیگر از آن موهای همدم و غمخوار هم خبری نیست!فریاد می زنم.
پاره کن!پاره کن!هر چه هست در مورد زنان!جنبش !فمنیسم!!پاره کن! دور بینداز!
وقتی یک ملخ آزادی ام را می گیرد.جنبش چه معنی می دهد؟پاره کن!
سرم داغ می شود.چشمم سرخ.صورتم پر خون.سرم شکسته شاید!به دیوارش کوبیدم.
پاره کن!پاره کن!پاره کن سرم را!کاغذهایم را!پاره....
فریاد می زنم!
صدای پای ملخ می آید.با آن کلیدهای پر سر و صدایش.کلید می چرخد.می چرخد! یاد شاملو می افتم.
فریاد می زنم.باز هم فریادی و دیگر هیچ!
در قفل در کلیدی چرخید !کلید چرخید و پیدایش شد آن ملخ!نه!نگهبان چاق و خپل زندان!
زنها با چادرهای کشی و سیاهشان دستهایم را گرفته اند . نمی خواهم!نمی خواهم بیایم با شما.فریاد می زنم!
دستهایم را محکم گرفته اند.به چه جرمی ؟به چه جرمی؟
رهایم کنید.
روسری را روی موهای تراشیده ام می بندند! با کتک آرامم کردند.بستندم به صندلی دستهایم را از پشت! بگذاریدم! رهایم کنید!
فریاد می زنم تا صداهای ابلهانه شان را نشنوم.
نور!ماشین!درب!باز!سوار!جاده و خیابان!
پیاده ام می کنند.چند نفر سفید پوش می آیند. با مغنعه های سفید و رو پوشهای سفید.می گیرندم! می برند! می بندند دستها و پاهایم را به تخت! چشمم می افتد به موزاییک ها یک موزاییک شکسته!
پاهایشان را سالهاست که بسته اند.
سلام رفیق
برای تو مینویسم نه برای درد و دل
سختی ها بیشتر شده و امیدهایم همچنین
من هنوزم سرکشم
دیگه اهمیتی به مرده های اطراف نمیدم , باورت میشه ؟!
تنها نمیمونم
اینروزها فقط اعتقاداتم برام مونده
معتقدم که هیچکس از طوفان در امان نیست پس همه خوشبخت میشیم!
حتی نمیتونن تصور کنن که چرا اینقدر تلاش میکنم
رفیق... از اون همه هیاهوی یاران فقط زمزمه ی حرفایشان مونده
راست میگفتی که دست خاطرات تنها پیوند ماست
ما انسانها پایانی نداریم پس موجودات بزرگواری هستیم
ما برایه آنچه که برایمان ارزشمند است میجنگیم , پس آرامش را هرگز نمیخواهیم
شاید وقتش رسیده باشه که برای هم دعا بخونیم!
دلم می خواد بفهمی
دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم
دیروز گریستم
برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ،برای صبوری ام
برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و
موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیزهمان رفتار را با خودم داشته باشم
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران را دوست بدارم گریستم
برای تمامی کارهایی که فقط و فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و آنها نفهمیدند
و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی و خستگی بی حد چیزی نبود
دیروز گریستم
هم برای خودم هم برای تو
چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد
دیروز گریستم نه از سرحسرت ..........
گریستم
به این خاطر که رنجیده بودم،به این خاطر که مرا رنجانده بودند،
به این خاطرکه من ِ رنجورراهی نداشتم
درمیان اشکهایم خدای خود را شکر می کردم که نگذاشت قلبم را ازدست دهم
و به دستهای نا امن بسپارم ..............نگذاشت قلبم فرمانروای جسمم شود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم وعقلم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،واقف بود
روحممی دانست که چه خواهد شد و من نسبت به نجواهای روحم بی توجهی کردم
آن هم فقط به خاطررضایت او ...................و دیروز او...........................
دیروز با تمامی روحم گریستم و آن را راضی کردم
دیروز به خاطر همه چیز گریستم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ......................................
برای اولین بار در عمرم دیگه کلمات نمی تونن بگن چه حالی دارم .
حالا دیگه فقط دوتا گوش که بشنوه دردی ازم دوا نمی کنه ........
دو تا چشم می خوام که ببینه چه مرگمه !
آخرشم نفهمیدم چی هستم . آخرش ندونستم کی ام . ندونستم دلم چی می خواد . نفهمیدم چی آرومم می کنه . نفهمیدم این دل وامونده همیشه گرفته چه جوری سبک می شه . نفهمیدم علاج این دیوونه بازیا چیه . به خدا من دیوونه نیستم ! شاید یه کم خل و چل و گیج و منگ باشم ....شاید همیشه دلم خواسته باشه مثل بقیه نباشم ، ولی هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز برسم به جایی که بشینم فکر کنم روانشناس می تونه کمکم کنه یا نه ! بشینم فکر کنم داروی روانگردان می تونه این حالتها رو تموم کنه یا نه ! فکرشم نمی کردم من شاد شنگول نرمال موفق محبوب ، برسم به اینجا . به جایی که هیچ فایده ای برای کسی نداشته باشم . به جایی که بود و نبودم تو زندگی دوروبری هام و دوستام اثر نداشته باشه . جایی که بشینم شب و روز دعا کنم زودتر دردوبلای یکی به جونم بیفته و بمیرم . می دونم خودخواهیه . اگه مطمئن بودم واقعا حضورم و زندگیم فایده ای به حال کسی داره ، حتی یه نفر ، شاید دیگه دلم نمی خواست بمیرم . اگه کسی بود که بهم تکیه کنه تا بفهمم اونقدرام بی مصرف نیستم شاید آروم می شدم . اما حالا چی ؟ تمام اونچه برام مونده چندتا نگاه سردوخالیه از آدمایی که قاعدتا باید دوستم داشته باشن ولی حتی مطمئن نیستم واقعا منو می بینن یا اینکه فقط از کنارم رد می شن ! تمام احساساتم تو این دنیای گیج کننده گم شده . برای منی که همیشه تکیه گاه بودم سرد و ساکن و راکد و بی فایده بودن خیلی سخته . من حالم از این زندگی سرد بی مزه بهم می خوره . برای خودم چیزی نمونده که به خاطرش بجنگم . اقلا دلم می خواد کسی باشه تا به خاطرش مبارزه کنم . کسی باشه که حمایتش کنم . کسی باشه تا به خاطرش تو روی این زندگی مزخرف وایسم . حالا هر کسی به هر عنوانی . چه دوست چه مادر چه خواهر چه عشق . این جوری مطمئنم که کم کم دیوونه می شم . من نمی تونم این طوری زندگی کنم . نمی تونم همه چی رو بسپرم به زمان . نمی تونم بگم بذار هر چی می خواد بشه بشه . من باید بجنگم . باید مبارزه کنم . باید تو روی یه چیزی وایسم تا احساس زنده بودن کنم . می فهمی ؟ باید خودمو تو یه چیزی غرق کنم تا این بیهودگی ها از یادم بره . خودم دیگه ارزش مبارزه رو ندارم . کسی هم نیست که به خاطرش بجنگم . پس من چه کنم ؟ خورشید ! با توام ! پس من با این زندگی سرد راکد چه کنم ؟ من با قلبی که هیچ وابستگی براش نمونده چه کنم ؟! با خورشیدی که جواب فریادهامو نمی ده چه کنم ؟
چه کنم ؟!
دلم درد مي كرد ... بدجوري هم درد مي كرد ...
چايي نبات : افاقه نكرد ...
عرق نعنا : افاقه نكرد ...
شربت آلمنيوم ام جي : افاقه نكرد ...
اين دل درد از اون دل دردها نبود ....
اشکم سرازیر شد
خواندم براي دلم :
"دل خسته از اين عالم و
جان خسته دلواپسي
يارا تو به دادم برس
از بي كسي و بي كسي..."
دلكم آروم شد ... خوابيد بي سرو صدا ...
پيش عالم و آدم روسفيد بودن و پيش دل خودت روسياه موندن سخته ... سخت ...
حالا اومدیمو ما راضی نبو دیم اونی که دلمو نو شکسته دلش بشکنه؟اونوقت چطور میشه خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قربونه حکمته خدا برم . هر چه اوسا بخواد
شما فکرمی کنید رنگه دل شکستن چه رنگیه؟رنگه دلی که میشکنه چطور؟رنگه نگاه معصوم عشق جه رنگیه؟
از نگاه معصوم عشق ................................
صدای اذان می یاد!!!!!!
صدای اذان جه رنگیه؟
چشمامو آروم آروم می بندم . صدای موزیک آرامش از دست رفته ام رو بهم بر می گردونه . سلانه سلانه وارد دنیای جدیدی می شم . دنیایی که نمی دونم یعنی چی و چطوری توش باید قدم بردارم . با خودم میگم " زندگیه دیگه ! منتظر نمی مونه ببینه من و تو چی می خوایم ، خودش می ره جلو . می بُره و می دوزه .. " بُغض می کنم و اشکامو توی نطفه خفه . سنگ شدن هم به همین راحتی عالمی داره ، یه عالم تلخ و گس . آدمو یاد خرمالوی کالی می ندازه که طعم گسش بدجوری روی زبون می مونه . آهنگ جلو و جلوتر می ره اما دل من توی اولین کلمه اش جا می مونه . خورد و ریز ریز می شه . گرفتار خفقانی آشنایی که تازگی نداره . یاد فرارام می افتم . یاد لحظه هایی که دستمو محکم کوبوندم روی چشمام تا گریه مو بپوشونم . یاد لحظه هایی که گرفته زل می زدم به دستایی که محبت هاش برام تمومی نداره . یاد لج بازی های بی جهتم وقتی احساس می کنه مالک وجود منه . دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم . می بارم . می بارم . واسه این همه گذشته ای که با درد به یدک می کشم . واسه عشقی که این روزا دارم ریشه شو می سوزنم و خودم هم باهاش می سوزم . کاش می شد برگشت و همه ی دیروز رو پاک کرد . این همه عذاب ، این همه امروز ، این همه عشق یه غریبه ، این همه گذشته ی .. .. .. خداوندا .. .. .. چشمامو بی هیچ آرومی باز می کنم و یه چشم مشکی پوش رو می بینم که مدت هاست به خون نشسته .
گشودن دکمه های آتش و
مکیدن سر انگشتان برشته شده ،
لایه ای مگر از شعله ی تو برگیرم
ورنه ،
نزدیک شدن به تو
پلک رویا را می سوزاند .
هُرم تو را ،
پر و پنبه باران خورده تاب نمی آرد .
گفتم :
در بستری از واژه های بی خاکستری
بر بالشی از نفس های پژواکی
با رگبار قرص خواب را محاصره می کنم .
اینک :
گرته ایی از خواب خاکستر شده ی شاعری مذاب و
واژهای برجا مانده اش .
تگرگ
تا اطلاع ثانوی تعطيل
چقدر وبلاگ ام مرده شده !!! ياد روزهايي که مينوشتم به خير . از روزمرگي بيزارم . پس تا وقتي که فکرم آزاد بشه و بتونم يه مطلب به درد بخور بنويسم، يه مدتي نوشتن رو ميذارم کنار . وبلاگ خوني و کامنت گذاری هم که مدتيه تعطيله .
تگرگ

با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بيمعني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني
تگرگ
آمدي و خواندي و نخواندي و رفتي
شايد كه مهم نيست...
تگرگ
وقتي يه قناري كوچيك توي قفس داري،هر روز با ديدن پرهاي زرد قشنگش و با شنيدن صداي دلنشينش،دلت پرواز ميكنه،آرامش ميگيره...يه كم كه بگذره،كم كم بهش عادت ميكني.به اينكه هر روز صداش رو بشنوي،هر روز قشنگيش رو ببيني.......اما يه روز ميرسه كه ميبيني حست عوض شده،يه رنگ و بوي ديگه گرفته.احساس ميكني بدون اون نمي توني زندگي كني...با خودت فكر ميكني كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره،دل تو هم باهاش ميره و تو بدون دل ميميري....ميخواي فقط مال خودت باشه.حتي نميخواي ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسي از دستش بدي.....
اون وقته كه فكر ميكني عاشق شدي....عشق....همون كلمه ملكوتي و رويايي،همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتي بهش برسي...و حالا كه به دستش آوردي،ميخواي هرجور شده،با چنگ و دندون،اونو حفظ كني...حتي به قيمت زندوني كردنش توي قفس!!!....(اما اين عشق نيست)
زماني عاشقي،زماني ميتوني ادعا كني عشقت واقعيه كه رهاش كني...در قفس رو باز كني و بذاري پرنده قشنگت پرواز كنه...آزاد آزاد...بذاري اونقدر بره كه تو انتهاي آسمون ببينيش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتني باشه،برميگرده.و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختي....
اما اگه برنگشت........بسپاريش دست خدا....بذاري اينقدر پرواز كنه تا به اون جايي كه ميخواد برسه.به همون جايي كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه.
و تو.................درسته كه ديگه مال تو نيست و براي تو آواز نمي خونه...درسته كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلي سخته...اما اگه اون راضي و خوشحاله،تو هم بايد از خوشبختي و شادي اون خوشحال باشي.و باز هم براش آرزوهاي زيبا داشته باشي....
اگه تونستي اين كار رو بكني،تونستي به يه احساس خدايي برسي،تونستي حتي وقتي تركت كرد،بازم اين حس قشنگ رو توي دلت حفظ كني و عشقت رو بهش ابراز كني.........اون وقته كه ميتوني ادعا كني عاشقي و به عشقت افتخار كني...
تگرگ
هر چه نگاه می کنم می بينم کسی در اين نزديکی ها نيست، همه برايم خاطره ای دور شدند. همه شدند پر از وعده های الکی، اميد های واهی و لحظه ای! ديگه حتا اون عشق و علاقه افسانه ای هم برای همه شده گفتنی. هيچ کس اهل عمل نيست و شايد بدتر از همه اينکه ديگه هيچ کس خودش نيست!
گاهی وقت ها ديگه آدم از اميد های خودش هم نا اميد ميشه، ميترسه به خودش قولی داده باشه و بعدها در عمل کردن بهش بمونه!
بهانه همه هم شده شغل، گرفتاری، کار زياد و زمونه! همه چيز تقصير اين زمونه است... زمونه بدی شده...
نمی دونم، مگه زمونه کيه؟ کسی غير از خود من و شما؟
تگرگ
ريلهاي قطار شاعرانه ترين زوجي بودند
كه كيلومترها كنار هم ماندند.
ندا آمد: زيرا آنان مردگانند.
ali
چه شبی بود
که تا دهکده ی
چشم ترم کوچيدی
و به عريانی باغ مژه ام
لم دادی
پشت پرچين صبور شب و روز
لب جوي استادی
آب در وسعت چشمان عطشناک تو
هيهات سراب!
و چه وحشت زده بر پيکر شب
پيچيدی
از چه باغی تو گذشتی
چه
شنيدی
که:چنين
تاول پای پر از آبله ات
چرکين است
کوله بارت سنگين
بر زمين بگذار
- ارمغانی داری؟
وه چه...می بينم من!
گل شادی نشناس؟
گل حسرت؟
گل ياس؟
آن همه
ايدوست
دست پرورد کدامين باغ است.
تگرگ
خوب بیییید؟
توسط علی..
|
|
|
یک متر حرف |
|
همهی این قوم را متحد کردهست |
|
وقتی که من سروده میشدم این سرزمین علفزار بود |
|
وقتی درخت شد به جانش افتادند |
|
از تشکیل شاخههای من پیداست که زیر سایه حکومت میکنند |
|
و گرنه این شهر، هیچ قرائت نداشت |
|
اگر چه دستم را فشار دادم خوانده نشد |
|
من هر چه درد میکنم از فارسیست |
|
کسی چه میداند دیشب چه بر من و قرآن گذشت؟ |
خلوت...
هیچ کیه هیچ کی نباشه..
ساکت...
اروم....
صدای اب بیاد..
زیر پام تا چشمم کار میکنه سبز باشه...
بعد بلنده بلند داد بزنم بگم :
دوست دارم...
داد بزنم بگم تنهام...
خستم...
دلم فقط ترو میخواد..
حوصلم سر رفته..
چقد بده ادم تنها باشه...
چقد بده حسرت دیدار به دل ادم باشه...
دوست دارم..
دلم برات تنگ شده...
خیلیه خیلیه خیلی....
تگرگ
|
شبامو ازم گرفتی گرفتی خوب من
تگرگ |
با اینا اگه حال نمیکنی برو دنبال جفت شش آوردن باش که اونم حکایتی داره.